گفتند: «اگر پیامبری باید
معجزه کنی.»
- آنوقت ایمان می آورید؟
- آری.
- خب بگوئید.
گفتند: «آن درخت را بگو
از ریشه کنده شود و
این جا بیاید.» اشاره ای کرد.
درخت از زمین کنده شد و روی
ریشه ها تا پیش پیامبر دوید و
سایه اش را بر سرش انداخت.
گفتند: «درخت دو نیم شود.»
گفت و شد. گفتند: «حالا به
هم بچسبد.» گفت و شد.
گفتند: «بگو برگردد.»
گفت و برگشت. گفتند
تو جادوگری!
- «می دانستم ایمان
نمی آورید. می بینمتان که
در بدر کشته می شوید و
جنازه تان را درون
چاه می اندازیم...»
در بدر کشته شدند و
جنازه شان در چاه انداخته شد.
[ پنج شنبه 90/11/20 ] [ 5:7 عصر ] [ sina ]
«حضرت نشسته بودند دور هم
خرما می خوردند. هسته
خرماهایش را یواشکی
می گذاشت جلوی علی(ع).
بعد از مدتی گفت: «
پرخور کسی است که هسته
خرمای بیشتری جلویش باشد.»
همه نگاه کردند. جلوی علی(ع)
از همه بیشتر بود. علی(ع)
گفت: «ولی من فکر می کنم
پرخور کسی است که
خرماهایش را با هسته خورده.»
همه نگاه کردند. جلوی
پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود.»
[ پنج شنبه 90/11/20 ] [ 3:53 عصر ] [ sina ]
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی ،
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها لنگیدم.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شدم و به خویشتن
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز
ششمین باز زمانی که چهرهای زشت را تحقیر کردم ، در حالی که
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشودم
[ چهارشنبه 90/11/19 ] [ 10:34 عصر ] [ sina ]
روزی هزار بار دلت راشکسته ام
بیخود به انتظار وصالت نشسته ام
هربار این تویی که رسیده ای و در زدی
هربار این منم که در خانه بسته ام
هر جمعه قول میدهم آدم شوم ولی
هم عهد خویش هم دلت راشکسته ام
[ سه شنبه 90/11/18 ] [ 11:13 عصر ] [ sina ]
صدای ریزش باران انقلاب بر بام توحیدی وطن می آمد.
امام دانه های کلا م خویش را بر کویر عطشناک
دل ها می کاشت تا فانوس های حقیقت را
میان رهروان خویش تقسیم کند.
نسل پنجه های خونین روی دیوارها به دنبال
روح خدا در خیابانها موج میزدند.
تا لحظه ها را به حضور پیر خویش مزین کنند
و فضای عطرآگین یادش را بنوشند.
سرانجام 10 روز برای رسیدن به خورشید دویدند
تا در فجر سرخ به مقصد جاوید خویش رسیدند.
[ یکشنبه 90/11/16 ] [ 10:7 عصر ] [ sina ]